X
تبلیغات
وبلاگ دانش آموزی علوم انسانی - داستان طوطی و بقال

وبلاگ دانش آموزی علوم انسانی

داستان طوطی و بقال

شما در اینجا میتوانید خلاصه ای  از داستان طوطی و بقال را مشاهده کنید.                                                                                                                                    طوطي و بقال

يك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدم‌ها

حرف مي‌زد و زبان انسان‌ها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با

مشتري‌ها شوخي مي‌كرد و آنها را مي‌خنداند. و بازار فروشنده را گرم

مي‌كرد.

يك روز از يك فروشگاه به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه

افتاد وشكست و روغن‌ها ريخت. وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغن‌ها ريخته

و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است. چوب برداشت و بر سر

طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.

طوطي ديگر سخن نمي‌گفت و شيرين سخني نمي‌كرد. فروشنده و مشتري‌هايش

ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و مي‌گفت كاش دستم

مي‌شكست تا طوطي را نمي‌زدم او دعا مي‌كرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و

بازار او را گرم كند.

روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان

مي‌گذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي.

ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟

تو با اين كار به انجمن كچل‌ها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟ نبايد روغن‌ها

را مي‌ريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر مي‌كرد هر كه كچل

باشد. روغن ريخته است

 

+ نوشته شده در  87/11/10ساعت 22:15  توسط محدثه  |