داستان طوطی و بقال
شما در اینجا میتوانید خلاصه ای از داستان طوطی و بقال را مشاهده کنید.
طوطي و بقال
يك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدمها
حرف ميزد و زبان انسانها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با
مشتريها شوخي ميكرد و آنها را ميخنداند. و بازار فروشنده را گرم
ميكرد.
يك روز از يك فروشگاه به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه
افتاد وشكست و روغنها ريخت. وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغنها ريخته
و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است. چوب برداشت و بر سر
طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.
طوطي ديگر سخن نميگفت و شيرين سخني نميكرد. فروشنده و مشتريهايش
ناراحت بودند. مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و ميگفت كاش دستم
ميشكست تا طوطي را نميزدم او دعا ميكرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و
بازار او را گرم كند.
روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان
ميگذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي.
ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟
تو با اين كار به انجمن كچلها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟ نبايد روغنها
را ميريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر ميكرد هر كه كچل
باشد. روغن ريخته است